و عشق را از زلال ترین چشمه ها بنوش
آنگاه آواز پروانه ها را با تمامی وجود خواهی شنید .
کوه محکوم به سکون
پرستوها محکوم به کوچ کردن
قاصدک های سپید محکوم به آوارگی
انسان محکوم به زندگی کردن
شمع محکوم به اشک ریختن
گل های زیبا محکوم به شکفتن
خارها محکوم به تحمل تنهایی
روز محکوم به غروب کردن
و شب محکوم به رسیدن
و قلب با همه پاکی و صداقت محکوم به دوست داشتن
و چه محکومیتی شیرین تر و دلپذیر تر ازاین است......
اما ای کاش همه این محکومیت را زیبا می پنداشتند!
ای کاش به جای کینه و نفرت در دل مردم دوستی و صفا بود
و ای کاش گرمی محبت دلها را به هم پیوند می داد.....
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.